روزی حضرت سلیمان علیه السّلام با لشکریان خود از جنّ و انس با تمام شوکت حرکت می کرد تا به بیابان مورچگان رسیدند، در آنجا مورچه ای به همنوعان خود گفت:

«حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِی النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لَا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ؛

تا آن گاه که به وادى مورچگان رسیدند. مورچه‏اى [به زبان خویش‏] گفت: «اى مورچگان، به خانه‏هایتان داخل شوید، مبادا سلیمان و سپاهیانش- ندیده و ندانسته- شما را پایمال کنند.»( سوره نمل، آیه 18)

باد صدای مورچه را به گوش سلیمان رسانید، در آن هنگام حضرت سلیمان علیه السّلام در فضا عبور می کرد و باد او را حمل می نمود.

همان جا حضرت سلیمان علیه السّلام توقف کرد و به باد گفت: «مورچه را نزد من بیاور.» باد مورچه را نزد سلیمان آورد.

سلیمان به او گفت: «ای مورچه! آیا نمی دانی که من ، پیامبر خدا هستم و به احدی ظلم نمی کنم؟»

مورچه گفت: «آری، می دانم.»

این سوره با «بشارت» شروع مى‏شود، و با «تهدید» پایان مى‏یابد، بشارتى که قرآن براى مۆمنان آورده، و تهدید به این که خداوند از اعمال شما بندگان غافل نیست

سلیمان گفت: «پس چرا مورچگان را از ظلم من ترساندی؟»

مورچه گفت: «ترسیدم به شوکت و عظمت تو و سپاه تو بنگرند و فریفته ی دنیا شوند و از یاد خدا دور گردند ...»

سپس مورچه گفت: «آیا می دانی چرا خداوند در میان مخلوقات، باد را (بیشتر) تحت تسخیر تو قرار داده است؟»

سلیمان گفت: «نه، نمی دانم.»

مورچه گفت: «خداوند می خواست به تو بفهماند که اگر بر همه ی جهان مسخّر گردی، همه ی جهان مانند آن باد است که سست بنیاد و زوال پذیر می باشد.»

در این هنگام سلیمان از سخن (دقیق و عبرت انگیز) مورچه خندید.(آیه 19) «سلیمان از شنیدن این سخن مورچه تبسم کرد و خندید» (فَتَبَسَّمَ ضَاحِکًا مِّن قَوْلِهَا)

بر همین اساس است که خواجوی کرمانی می گوید:

 

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است

بلکه آن است سلیمان که زملک آزاد است

 

اینکه گویند که بر آب نهاد است جهان

مشنو ای خواجه! که بنیاد جهان بر باد است



برچسب ها :