قاضى پرهیزکار

درزمان مهدی عباسی ،عاتبه بن یزیدقاضی بغدادبود .

روزی هنگام ظهرکه مهدی نشسته بود،اودرحالیکه دفتردیوان قضاراباخودآورده بودبر او وارد شدوگفت:ای خلیفه ،این دفتررابه چه کسی بدهم ؟مهدی پرسید .

مگرچه خبرشده است ؟قاضی جواب داد .

خواهش دارم مرامعاف واستعفای مراقبول کنید .

خلیفه گفت:ازاولیای اموربه شماتعرض شده است ؟گفته .

نه .

پرسید .

پس سبب استعفاچیست ؟جواب داد .

دونفربرای مشکلی نزدمن آمدندوهرکدام دلیل وشاهدی آوردندکه محتاج به تامل بود .

آنهاراردکردم ،شایدبروندواصلاح کنند ونزاع برطرف شود .

یکی ازآنان شنیده بودکه من رطب خرمادوست دارم .

دیدم رطب بسیارعالی تهیه نموده وبه خادم وجهی قابل داده که برای من بیاورد .

تا چشمم به رطب افتادبه خادم گفتم:به صاحبش برگردان !امروزدوباره آن دونفر آمدندبرای قضاوت .

دیدم درنظرمن صاحب رطب مقدم ومحبت من به اوبیشتراست .

این است داستان من .

من می بینم هنوزهدیه راقبول نکرده حال من این است ،بعد ازقبول چه خواهدشد،نمی دانم وایمن نیستم .

می ترسم فریب بخورم ونتیجه اش فساد درمیان مردم باشد .

من رامعاف دار .

شعورسربازان معاویه

یکی ازمردم کوفه پس ازجنگ صفین باشترخودواردشهردمشق شد .

فردی ازاهالی دمشق دامن مردکوفی راگرفت و گفت:این شتری که برروی آن سواری ،ناقه( شترماده )من است که درجنگ صفین از من گرفته اند .

وچون مردکوفی منکراین مطلب شد،نزاع بالارفت وقضاوت رانزد معاویه بردند .

ضمنامردشامی پنجاه نفرازاهالی شام راگواه گرفت وباخودبه دربار معاویه بردکه همگی شهادت می داندکه آن شتر،ناقه مردشامی است .

پس از رسیدن به دربارمعاویه وگفتن ماجرا،ازآنجاکه مردشامی پنجاه شاهددرآستین داشت ،معاویه به نفع اورای داده وشترراازمردکوفی گرفت وبه اوداد .

مرد کوفی باعصبانیت به معاویه گفت:خدادرباره تولطف کند!این شتر،ناقه نیست بلکه جمل شتر ران است .

 معاویه گفت:حکمی که صادرشده است تغییرپذیر نیست .

 سپس وقتی که مردشامی رفت ،باردیگرمردکوفی رااحضارکردوضمن پرداخت دوبرابرقیمت شتربه او،گفت:می دانستم این شترمتعلق به تواست و آن شامی دروغ می گوید،اماوقتی که به کوفه بازگشتی به علی علیه السلام بگوکه من باصدهزارنفرسربازی به سراغش خواهم رفت که حتی یکی ازآنهاهم تفاوت میان شترنروماده رانمی داندوآنهاراازیکدیگرتشخیص نمی دهد .

  قاضى عادل

 دردوران خلافت مامون خلیفه عباسی / مردجواهرفروشی به تظلم به دربارخلیفه آمدوشکایت خودرامطرح کرد .

 مامون پرسید .

ازچه کسی شکایت داری ؟مردگفت:ازشما!مامون باتعجب پرسید .

 ازمن ؟!مردجواهرفروش گفت:آری !شخصی به نام سعیدکه خودراوکیل شمامعرفی کردجواهری ازمن خریداری کرده به مبلغ سی هزاردینار که بهای آن رانمی پردازد .

 مامون گفت:اولاچنین کسی وکیل من نیست .

 ثانیا از کجا که تو راست می گویی وآن شخص بهای جواهررا نپرداخته باشد؟مردشاکی گفت:من مدارک ودلایلی دارم که حاضرم درمحضرقاضی ارائه کنم مامون تقاضای وی راپذیرفت وغلام خودرافرمود تایحیی بن اکثم رابه حضوربطلبد .

 قاضی حضوریافت .

 مامون داستان را به وی بازگوکردوازاوخواست که دراین ماجرا قضاوت کند .

 قاضی گفت:اینجا دربار خلافت است نه محکمه قضاوت .

مامون گفت: آن رابه محضر قضا مبدل کن .

قاضی گفت:درآن صورت بایدمراجعین به اینجابیایند وفعلانوبت خلیفه نیست !بایدنخست به کارآنان بپردازم .

وآنگاه دستورداد درهای کاخ را گشودند و آن روزدربارخلیفه ،محضرقاضی شد .

چون نوبت به مامون رسید ،قاضی دستوردادبه خلیفه اطلاع دهنددرمحضردادگاه حاضرشود .

مامون درحالیکه غلامی وی راهمراهی می کردو زیرانداز دردست داشت ،واردشد .

چون آهنگ نشستن کرد،قاضی دستورداد زیرانداز دیگری نظیرآن برای طرف دعوی بیاورندتاامتیازو تبعیضی بین آن دونباشد

 دادگاه وارد رسیدگی شد .

 مدعی دلایل وبینه کافی نداشت .

قاضی ازمامون خواست تابربرائت خویش سوگندیادکند .

 مامون سوگندیادکرد .

قاضی حکم بربرائت خلیفه وبی حقی شاکی صادرکرد .

 چون دادگاه ختم دادرسی رااعلام کرد،قاضی ازجای برخاست وباتواضع دربرابرخلیفه ایستادوگفت:اینک من یک نفرعادی درمقابل خلیفه ام ونبایددربالای مجلس بنشینم .

مامون دستورداد مبلغی معادل آنچه مدعی مطالبه می کردازمال شخصی خویش به وی بپردازند،نه ازآن جهت که حقی داشت بلکه برای جلوگیری ازاین توهم که چون قاضی دردرباره خلیفه قضاوت کرده ممکن است تحت نفوذ او واقع شده باشدواین درشان خلیفه وقضای اسلامی نیست .

"این داستان واقعی نشان می دهدکه حکام غاصب وجائرزمان درجامعه ای که هنوزمتاثرازفرهنگ اسلامی بودنمی توانستندکاملاخودرابیگانه وناآشنابه حکومت حقیقی اسلام معرفی کنند .

 قاضی شجاع

خلفای عباسی باآنکه خلافت راغصب کرده وبا ستم حکومت می راندند،امادرعصرآنان قاضیان ازقدرت واستقلال بسیاربرخوردار بودند .

 سیوطی دراین موردمی نویسد .

"روزی درمحضرقاضی ابوحازم بودم .

به نام ظریف مخلدی ازسوی خلیفه عباسی المعتضدبالله واردشدوگفت:امیرالمؤمنین فرمودندماخبریافته ایم فلانی ور شکست شده است وقاضی اموال اورابین طلبکاران تقسیم می کند .

ماهم ازاو وامی طلبکاریم ،لذاسهم ماراهم منظور بدارید .

قاضی گفت:ازمن به خلیفه بگوی آیابه یادداری که چون مرامسؤول مهام قضاساختی ، گفتی من طوق این مسؤولیت راازگردن خویش برداشتم وبه گردن توگذاشتم ؟اکنون به مقتضای آن عهدوقرار،برمن روانیست که جزباارائه بینه واقامه گواه چیزی ازاین اموال به توتسلیم کنم .

 ظریف مخلدی پیام قاضی رابه خلیفه رسانید .

 خلیفه دوتن ازدرباریان رافرستادکه درمحضرقاضی به این امرشهادت بدهند .

 قاضی مجددا پیام داد .

 هرگاه آن دوگواه به محضرقضا حاضرشوند،من درباره عدالتشان تحقیق خواهم کرد .

 درصورتیکه عدالتشان محرزگردد،شهادتشان راخواهم پذیرفت ،والابه مقتضای تکلیف شرعی خودعمل می کنم .

 گواهان چون ازاین ماجرا آگاه شدندنگران به حضورخلیفه رفتندوالتماس کردندکه .

یاامیرالمؤمنین ،اگر قاضی برعدم عدالت ماحکم کندآبروی مامی رود ورسوامی شویم وبرای شماهم خوب نیست .

اگرممکن است مارا از این ماموریت معاف فرمایید .

خلیفه باشنیدن سخن آنان ازحق یاادعای خویش صرف نظرکرد .

 حالات شرف الدین اسکندرانی

روزی ملک کامل در دادگاه قاضی شرف الدین اسکندرانی درباره قضیه ای که مطرح بود به نفع یکی ازطرفین شهادت داد .

قاضی چون شهادت ملک را شنیدو طبعا به صحت آن اطمینان نداشت ، گفت:وظیفه ملک سلطنت است نه شهادت !ملک که ازاین سخن قاضی شهادت اورا نپذیرفته است سخت برآشفت وگفت:من دراین قضیه شهادت می دهم .

 آیاشهادت مرا می پذیری یانمی پذیری ؟بگو!قاضی چون خشم ملک بدید،بی پرده وباصراحت تمام گفت:من شهادت تورانمی پذیرم .

آنگاه چندلحظه خاموش ماندوسپس به سخن خودچنین ادامه داد .

چگونه شهادت تورابپذیرم درصورتیکه "عجیبه "،آن زن رقاصه وآوازه خوان ،هرشب درحالیکه چنگ خوددردست دارد،آهنگ قصرتو می کندو بامدادان درحالیکه ازشدت مستی روی پای خودبندنیست وروی دست کنیزان به راست وچپ متمایل می گردد،ازپله های قصر فرود می آید؟ملک ازاین سخن خشمگین شد .

به قاضی دشنام دادوازدادگاه خارج شد .

قاضی چون این اهانت بدید، روی به حضاردرمجلس کردوگفت:مردم ،شاهدباشیدکه من خودراازمنصب قضا معزول ساختم وازامروزقاضی این شهرنیستم .

آنگاه ازدادگاه خارج شدوآهنگ سرای خویش کرد .

دراین هنگام یکی ازدرباریان صدیق به نزدملک آمدوگفت:مصلحت دراین است که قاضی رابه هروسیله شده به دادگاه بازگردانی وازوی استمالت کنی ،زیراهم اکنون خبرکناره گیری اودرشهرمی پیچدوبی گمان مردم علت آن رامی پرسند وآنگاه پاسخ قاضی وآنچه بین شمارفته است وداستان زن خنیاگرشیوع پیدامی کند وچون این خبربه خلیفه دربغدادبرسد،آبروی توخواهدرفت .

ملک ناگهانی به خودآمدوعظمت خطررااحساس کرد .

بیدرنگ ازجای برخاست وآهنگ خانه قاضی کردوچون واردشد،زبان به عذرو پوزش گشود .

قاضی نپذیرفت .

ملک آنقدرعجز ولابه واصرارکردکه قاضی ازسرتقصیروی درگذشت وباردیگربه کارخویش بازگشت

 جنایات ظل السلطان

مستوفی الممالک دریکی از خاطرات خودازمظفرالدین شاه می گوید .

"گفتندوقتی سیدی ازاصفهان آمدوشکایتی آوردکه ظل السلطان خانه مراخراب کرده وپولش راهم نمی دهد .

شاه دستورمی دهدکه فورا ظل السلطان پول خانه اورابپردازد .

پس ازمدتی زن وبچه سیدبه تهران آمده وگفتندکه ظل السلطان نه تنهاپول خانه ماراندادبلکه شوهرمراهم که همان سیدباشدکشت .

مظفرالدین شاه بقدری عصبانی می شودکه به اتابک امین السلطان صدراعظم دستورمی دهدکه فورا قشون بکش به اصفهان واین ...

رابکش ،زیرامن روز قیامت نمی توانم جواب پیغمبرخدارابدهم .

البته اتابک نامه ای محرمانه به ظل السلطان نوشت واورابه تهران دعوت کرد .

پس ازاینکه ظل السلطان به تهران آمد باصوابدید اتابک قرآن وشمشیری دردست ازشاه خواست طلب بخشش کند،ولی همینکه چشم مظفرالدین شاه به اوافتاد،دستوردادفورا میرغضب بیایدوهمانجا اورابکشد .

البته اتابک گفت:"اطاعت می شود .

"واورابیرون بردندو گوسفندی راکشتندوپس ازمدتی قضیه خاتمه پیداکرد .

غلام سفارت

 محمدابراهیم خان دایی کامران میرزانایب السلطنه مردی بودبیسوادکه مانندپدرش درعصرناصرالدین شاه رئیس بنایی ساختمانهای دولتی بود وبه همین جهت معمارباشی لقب گرفت ،امادرسال ‚پقمری باپرداخت پانصدتومان پیشکشی به شاه ،به لقب وزیرنظام ملقب شدومدتی بعدبه وزارت تهران نایب الحکومگی رسید .

وی مردی رندبودوزرنگیهای مخصوص خودراداشت .

درموردشیوه حکومت وی حکایات زیادی نقل می کنند،مثلا .

"معاهده ترکمانچای وموضوع کاپیتولاسیون دست وپای ایران راازهرجهت کاملابسته بودوتمام دولتهاطبق معاهده ترکمانچای باایران عمل می کردندواعضای سفارتخانه های خارجی واتباع آنهاهمه قسم تحکمات به افرادایرانی مغلوب ودرویش ماب می نمودند .

بعضی افرادناباب برای اینکه به مردم زوربگویندوکسی نتواندازاعمال ناپسندآنان جلوگیری کند،می رفتند کارمندوغلام سفارمی شدند .

روزی غلام یکی ازسفارخانه هابه یک نفرتعدی کرده بود .

آن شخص به نزدوزیرنظام آمدوازآن غلام شکایت نمود .

وزیرنظام پس ازرسیدگی دیدکه حق به جانب شاکی است .

دستوردادکه غلام راآورده ،صدتازیانه بزنند .

غلام پس ازتازیانه خوردن ،روبه وزیرنظام کرده ،گفت:کارشمابه جایی رسیده که غلام سفارت راچوب بزنید؟حال خواهیددیدکه سفارت باشماچه رفتاری خواهد کرد!وزیرنظام که این مطلب راشنید،غلام رابه نزدیک خودآورده ،به وی خطاب کرد .

ای وای !من نمی دانستم که توغلام سفارت هستی .

راازاول خودت رابه من معرفی نکردی ؟بنابراین بایدبرای این موضوع هم صدشلاق دیگربخوری که ازاین به بعددراین قبیل مواردخودت راازاول معرفی کنی وبگویی که من غلام سفارت هستم .

امروزیرنظام اجراشدودوباره صدشلاق به اوزده شد

 چوپان خیانتکار

یکی ازتجارپارچه فروش فرانسوی یکصدو بیست راس گوسفندخریداری کردوآن رابه چوپانی دادتابرایش نگهداری وتکثیر نماید .

 چون چندی گذشت تاجرمتوجه شدکه نه تنهاگوسفندان زیادنمی شوندبلکه همه ماهه تقلیل پیدامی کنند .

علت راجویاشد .

چوپان جواب داد .

من گناهی ندارم ، گوسفندان مریض می شوندومی میرند .

تاجرقانع نشدوشبی درآغل گوسفندان پنهان گردیدتابه جریان قضیه واقف شود .

نیمه های شب دیدکه چوپان داخل آغل شدوگوسفند پرواری راجداکردوسرش رابریدوآن رابه قصابی که همراه آورده بود،فروخت .

تاجرازآغل خارج شدوشروع به کتک زدن چوپان کرد .

وی چوپان راتهدیدکردکه بزودی اوراتحت تعقیب قانونی قرارداده وعلاوه برآنکه کلیه خسارات راوصول می کندبه جرم خیانت درامانت وکلاهبرداری نیزوی رابه زندان خواهدانداخت .

چوپان ازتهدیدتاجربه وحشت افتاد .

روزبعد،ازترس مجازات وزندان راه اریس رادرپیش گرفت وبه وکیل حقه باززبردستی به نام آوکاپاتلن مراجعه وتقاضا کردراه علاجی بیندیشدوازوی دردادگاه دفاع نماید .

وکیل قبل ازهرچیزپرسید .

آیاپول کافی برای پرداخت حق الوکاله دارید؟چوپان جواب داد .

هرمبلغ که لازم باشدمی پردازم .

وکیل گفت:بسیارخوب !امااگربخواهی ازاین مخمصه نجات پیدا کنی بایدازهم اکنون سرت رامحکم ببندی وهمه جاچنین وانمودکنی که براثرکتک زدن تاجروضربات وارده ،قوه ناطقه راازدست داده ای وزبانت بندآمده است .

ازاین به بعدوظیفه تواین است که درمقابل رئیس دادگاه وهرکسی که ازتو سؤال یابازجویی کندفقط صدای گوسفنددربیاوری ودرجواب بگویی "بع "!چوپان دستوروکیل رابه گوش جان پذیرفت وقبل ازآنکه تاجراقدام به شکایت نمایداز اوبه دادگاه شکایت کرد .

جلسه دادگاه پس ازانجام تشریفات مقدماتی درموعد مقررباحضورمدعی ومدعی علیه ووکیل شاکی تشکیل گردید .

درجلسه دادگاه چون وکیل چوپان متوجه شدکه تاجرموردبحث همان کسی است که خودش مقداری پارچه ازوی گرفته و قیمتش رانپرداخته است ،سرش راپایین انداخت ودستمالی به دست گرفته وتظاهربه دندان دردکرد،ولی تاجر وی راشناخت وبه رئیس دادگاه گفت:این شخص که وکالت چوپان راقبول کرده خودش به من مقروض است وبه جای دفاع از موکل خود،خوب است ابتدادین خودراادانماید .

رئیس دادگاه زنگ زدوگفت فعلاموضوع دین وطلب شمامطرح نیست .

هروقت شکایت کردیدبه موضوع رسیدگی خواهدشد .

وآنگاه چوپان رابرای ادای توضیحات به جلوی میزخویش احضارکرد .

چوپان درحالیکه سرش رابسته بود،عصا زنان پیش رفت وهرچه رئیس دادگاه سؤال می کرد .

فقط جواب می داد .

"بع "!وکل ازفرصت استفاده کردوگفت:آقای رئیس دادگاه ،ملاحظه می فرماییدکه موکل بیچاره من درمقابل ضربات این تاجربیرحم وبی انصاف چنان مشاعرش راازدست داده که قادربه تکلم نیست وصدای گوسفند می کند .

تاجراجازه دفاع خواست وجریان راهمچنان که بودبیان داشت وچوپان را به حقه بازی وکلاهبرداری متهم نمود .

اما تاجرازآنجایی که دلایل محکمه پسندی نداشت نتوانست اعضای دادگاه راتحت تاثیرقراردهدوازطرف دیگربع بع کردن چوپان و زبردستی وکیل مدافع تماشاچیان جلسه وحتی اعضای دادگاه راتحت تاثیرقرار دادو بدین جهت رای به حقانیت چوپان ومحکومیت تاجرصادرکردند .

چوپان باخیال راحت ازمحکمه خارج شدوراه منزل رادرپیش گرفت .

وکیل زبردست که مقصودراحاصل دیدبه دنبال چوپان روان گردیدوگفت:خوب دوست عزیز،دیدی چطورحاکم شدی و تاجربا لب ولوچه آویزان ازمحکمه خارج شد؟چوپان درحالیکه به راه خودادامه می داد درجواب گفت:بع !وکیل .

گفت جای بع بع کردن تمام شد .

فعلامانعی ندارد مثل آدم حرف بزنی .

چوپان مجددا سرش رابه طرف وکیل برگردانیدوگفت:بع ! وکیل گفت:اینجادیگرجلسه دادگاه نیست .

حالامی خواهیم راجع به حق الوکاله صحبت کنیم .

صدای گوسفندراکناربگذاروحرف بزن .

چوپان بازهم حرف وکیل رانشینده گرفته ،پوزخندی زدوگفت:بع ،بع !طاقت وکیل طاق شدوباکمال بی صبری گفت:دیگرچرابع بع می کنی ؟دادگاه تمام شد،حکم محکمه راهم گرفتی ،بگوببینم چه مبلغ برای حق الوکاله ام درنظرگرفته ای ؟چوپان بدون آنکه پاسخی دهدمرتبا بع بع می گفت وبه جانب منزل می رفت .

وکیل چون دانست که کلاه سرش رفته وچوپان با توسل به این حربه وحیله دیناری حق الوکاله نخواهدپرداخت ،ازآنجایی که بنابر مثل معروف "خودکرده راتدبیرنیست "بیچاره شده بود،سخت به خشم آمدوگفت: باهمه بع ،بامن هم بع ؟خلاصه این عبارت ازآن تاریخ ضرب المثل گردید .

منتها درکشورایران تغییرشکل داده به صورت "باهمه بله ،بامن هم بله "درآمده است .

کارگزار ستمگر

 سوده همدانی ،زنی ازرعایای حکومت علی علیه السلام چنین حکایت می کند .

شکایت یکی ازکارگزاران امام علیه السلام رابه حضرتش بردم .

درحال نمازبود .

هنگامی که مرادید نمازرابه پایان بردوبامهربانی ازمن پرسید .

حاجتی داری ؟شکایتم راگفتم: علی علیه السلام گریست وسربه آسمان برداشت وگفت:پروردگارا!توگواه برمن وکارگزارنم هستی تومی دانی که من آنهارابه ظلم وستم مامورنکرده ام ...

آنگاه پاره پوستی برداشت وعزل اورانوشت ومرامامورکردتاابلاغ کنم .

دفاع از مظلوم

 امیرالمؤمنین بربازارخرمافروشان می گذشت .

زنی می گریست .

سبب پرسید؟زن گفت:مرافرستاده اندتاخرما بخرم ،آن راخریده وبه خانه برده ام ،امانپسندیده اند .

ماجراراشنید،آنگاه روی به خرمافروش کرد وفرمودند:

ای بنده خدا!این زن خدمتکاراست واختیاری درمال ندارد،خرمارابگیروپول او راپس بده .

 خرمافروش ازجای برخاست وتعرض کنان مشتی برسینه علی کوفت ...

حاضران گفتنداین امیرالمؤمنین است .

 رنگ ازچهره مردپرید .

 خرماراگرفت و پول راپس دادوگفت:یاامیرالمؤمنین !ازمن راضی شدی ؟فرمود:آری ،هنگامی که حق مردم رامی دهی چراازتوراضی نباشم ؟

   

نفوذ امیر کبیر

حاج محمدتقی جورابچی پس از ذکرحوادثی ازوقایع عصرمشروطیت درکتاب "حرفی ازهزاران کاندرعبارت آمد" می نویسد .

"صدحیف که آن وعده هاهمه بی اصل شد .

 وآن زحمتهاکه کشیده وآن خونهاکه ریخته شد،بازآخرنگذاشتندعدالت اجراشود .

آن وزراکه درتهران بودند امیربهادر و مشیرالسلطنه وغیرآنها آبروی دولت ایران رادرمیان جمیع دولتها بردند،وچقدرصدمه زدندآنهاوکیسه خودشان راپرکردند .

آن وزیرهاکه درسابق بودندباعث ترقی ایران بودند .

درزمان ناصرالدین شاه که مرحوم میرزاتقی خان امیر کبیربود،ازمعاصرین آن زمان نقل می کردند .

آن مرحوم چنان نافذالقول بودکه حکمش رادرهمه جااجرامی کردند .

چنان نقل می کردند .

یک نفرتاجر بارهایش رابه اسلامبول فرستاده بود .

ازکشتی دردریاغرق شده بود .

چون همه سرمایه اش غرق شد، آن تاجربرگشت به تهران ،آمدبه نزدامیرکه .

مال من دردریاغرق شده ،باید مال مرابگیری .

 امیرگفته بود .

دردریاغرق شده ،دزد نبرده که من آدم فرستاده ، ازدزدهابگیرند .

تاجرگفته بود .

من نمی دانم ،بایدتومال مرابگیری .

گفته بود .

فردابیا .

فرادایش رفته بود .

امیرکاغذی به سلطان عثمانی نوشته بود .

کاغذرابه تاجردادوگفت:این رابه اسلامبول ببر و به سلطان برسان وازاو جواب بخواه آن تاجربه اسلامبول رفته وکاغذراداده بود .

بعدازاوپرسیده بودند .

مال توچقدربود؟جواب داده بود .

پس تمام وکمال پول اوراداده بود، قدری هم اضافه .

بعد اعیان که دراداره امیربودندپرسیده بودند .

چه نوشته بودی ؟گفته بود .

نوشته بودم درسکه خودسلطان البرین وخاقان البحرین سکه زده ای ،یا خاقان البحرین راازسکه ات بردار یا اینکه مالهای این رابده .

 سلطان عثمانی دیده بودعلاج ندارد،بایدپول رابدهند .

 علم با عمل

گویندیکی ازمشایخ گربه ای داشت وهر روزقصاب محله گوشت پاره ای برای گربه می گرفت .

روزی متوجه شدکه قصاب کارخلافی انجام داده است .

پس اول به خانه آمدوگربه خودرااخراج کردوسپس به بازار رفت وامرشرع رابرقصاب اجرانمود .

قصاب گفت:من ازفردابرای گربه تو چیزی نخواهم داد .

شیخ گفت:مطمئن باش که من تاگربه راازخانه بیرون نکردم ، امرشرع رابرتوانجام ندادم .

عدالت امیر کبیر

درمسافرت امیرکبیربه اصفهان ،دریکی ازمنازل محل توقف استری متعلق به یکی ازملتزمین رکاب که سه هزارریال هم ارزش داشته ،درنتیجه غفلت صاحبش به مزرعه دهقانی می رودوخسارت فراوان به زراعت اوواردمی آورد .

دهقان جمعی ازکشاورزان رابه شهادت می گیردوبرای شکایت درمقابل چادرامیر می آیدوآنجامی ایستد .

امیرکبیرپس ازبیرون آمدن ازچادراورابه حضورطلبیده وعلت ایستادن اورامی پرسد .

مرددهقان چگونگی امررابرای اوبیان می کند .

امیر می گوید .

قاطررانگاه دارتاصاحب آن پیداشود .

آن وقت حکم می کنیم که زیان تو رابامخارجی که برای حیوان می کنی به توبدهد .

ازاین گذشته اورابایدتنبیه کنم تادیگران ازاین پس مواظب باشندکه استرشان زیانی به دهقانان واردنیاورد .

دهقان به خانه بازگشت ومنتظرماندتاصاحب قاطرپیداشود،اماصاحب آن از ترس خشم امیرپیدانشد .

درموقع حرکت اردو مجددا مردزارع به نزدامیرآمد .

امیرگفت:بروآن قاطرازآن خودت باشدواگرصاحب آن آمدبایدتوراراضی نمایدواگرهم فروختی بایدازخریداربخرد .

فقط کاری بکن که معلوم باشداستر درکجاست "

 



برچسب ها : قاضى پرهیزکار ، قاضى عادل ، قاضی شجاع ، چوپان خیانتکار