همین که مسئولیتی گرفت با دمش گردو می شکست ومی گفت: به من گفتن توهستی ودیگر هیچ (پول آب جدا ،پول برق جدا ودیگر هیچ) در خانه اگر کس است آن فقط تویی وباید بپذیری(یک حرف ما برایت بس است) . قوانینی را برای همه آورد که درهیچ دستورالعملی نبود .جلسات پشت جلسات .مصوبات پشت مصوبات که ایهالناس نمی دانید بدانید که من هستمو دیگر هیچ. اما دریغ ازاجرایش. قبلا اگه صدایش را کسی نمی شنید حالا دادو فریاد می کند تا شاید آن را ببینند واما خوب دیدند آنهایی که می خواستند ببینند. آنرا جای مهندسی گذاشته بودنند که قادر نبود طول وعرض یک اتاق را حساب کند چه برسد به طراحی صنعتی.دیگر به قول معروف بلند آسمان جایشگاهش بودو زمین وزمان زیر پایش،همانطور می تاخت وزین اسب بیچاره راول نمی کرد


 گاهی به سرش می زد اسبش را عوض کند .با خودش می گفت چرانکنم حالا که به اینجا رسیدم چه اشکالی دارد گاهی ازدیگران کولی هم بگیرم ،حتما لیاقت داشتم که من را به جای مهندسی گذاشتن. البته ازآن طرف، بودند آدمهایی که ازترس کار و مسئولیت شان کولی که سهله، اسبش بشوند وافسارشان را دادند به دستش. واماچه می تاختند و چه هن هنی می زدند این اسبان باشعور.

گاهی برای سیاست هم شده طرح های مهندسین دیگر رامی گرفت وبا خوش درجلسات بالا می برد،حالابیا ببین چه مانوری می دهد چه تحلیل هایی می کند.جوری که خود طراحش دهانش باز می ماند . پروژه های این را می خرید به آن دیگری می فروخت یک روز صدا میزند به مسئول دفترش ومیگوید : این چند اوشلوق را بگیر وببر بده به فلانی بگو کارم آماده هست؟ بعد متوجه شدیم که درخرید وفروش وصادرات پروژه ها هم ید طولایی دارد–

یک روز به فکرش رسید خودش را بالا بکشد. بالا  بالا  بالاتر تا اونجایی که یوگی بادوستان هم نرسیده بودند واما ندیدیم که روزی یوگی تنها پروارکند.مقداری ازخزانه مدیران برداشت وطوماری بساخت به طول 18ذراع  ،همه بارنگهای الوان ومرصع به ذرّ ناب،که کس را طاقت نگریستن بر آن نبودی –ومدیران را فراخواند که بیایید زمان بیعت دوباره است که هرآنکس بیعت نکند دشمن دارمش ودیگران رادوست-دیگر، نانتان درروغن است خلاصه، شد آنچه که می خواست نشود همه با سردویدند وسیاهه را بوسیدند بجز یک ،سرباخته، رنگ پریده مستور-

مهندس محترم حالا رسید به مقام سرگروه مهندسین –قولی که به مدیرانش داده بود عملی ساخت..... مقداری ازمال مدیران را برداشت وبه عنوان انعام درجلسه ای پر طمطراق  با لوحی محفوظ به آنان داد واما چه سرمست شدندآن اسبان باشعور وچه تاختی می زدندی تا الواح محفوظ را بریار برندی.دیگر نمی دانستندی ازاین جیبشان با ذلت خالی ودرآن جیبشان انداختندی با منّت.

تا اینکه روزی قرار شد پرژه ای را طراحی کند ودرجلسه ای به شور بگذارد هرچند اوشلوق داد تا برایش طراحی کنند نشد زیرا، طراح پرژهای او-همان سر باخته رنگ پریده مستور بود .لاجرم اورافراخواند وبدو نوید خانه بداد درشمال جهنم وویلایی درچاه ویل

اما آن رنگ پریده مستور چون تصور درستی ازجهنم نداشت وازچاه می هراسید ،نپذیرفت وای کاش می پذیرفت .بدانسان روزی یاران رافراخواند همه باگرز و تبر ،دستبند جوانمردی بر بازوان بسته هرکدام هیکل بسان پیل ،قدرتشان کوه کن اما  نه بسان فرهاد،

آنگاه سرباخته  رنگ پریده مستور را بخواندندی،بگرفتندی،ببردندی،بزدندی تا بمردی ودرکوس وکرنا ،چنان جار بزدندی که او دیوانه ای بود سارق بیت المال ،دشمنی بود مارگونه بردوش ضحاک، واما چه سخت جگر آور بود مرگ او.

حالا مهندس نیلگون بخت ، بردوش یارانش نشسته ویاران به طمع نانی آویزان دردستان او، هماره می روند وخوب میدانم که از یوگی ودوستانش بالاتر نخواهد رفت .زیرا خدای متعال پیری پاک سرشت را ناظرشان ساخته که ازمال دنیا جز حصیری وتکه نانی خشک ندارد.همان کس که قدرت ولایت دارد ودستی بالاتر ازآن ندیدم تاکنون.



برچسب ها : حرف هایی با مسئولین ریزمیزه: ، یوگی بادوستان ، چراغی راکه ایزد برفروزد