حرف هایی با مسئولین ریزمیزه:

 گاهی به سرش می زد اسبش را عوض کند .با خودش می گفت چرانکنم حالا که به اینجا رسیدم چه اشکالی دارد گاهی ازدیگران کولی هم بگیرم ،حتما لیاقت داشتم که من را به جای مهندسی گذاشتن. البته ازآن طرف، بودند آدمهایی که ازترس کار و مسئولیت شان کولی که سهله، اسبش بشوند وافسارشان را دادند به دستش. واماچه می تاختند و چه هن هنی می زدند این اسبان باشعور.

گاهی برای سیاست هم شده طرح های مهندسین دیگر رامی گرفت وبا خوش درجلسات بالا می برد،حالابیا ببین چه مانوری می دهد چه تحلیل هایی می کند.جوری که خود طراحش دهانش باز می ماند . پروژه های این را می خرید به آن دیگری می فروخت یک روز صدا میزند به مسئول دفترش ومیگوید : این چند اوشلوق را بگیر وببر بده به فلانی بگو کارم آماده هست؟ بعد متوجه شدیم که درخرید وفروش وصادرات پروژه ها هم ید طولایی دارد–

یک روز به فکرش رسید خودش را بالا بکشد. بالا  بالا  بالاتر تا اونجایی که یوگی بادوستان هم نرسیده بودند واما ندیدیم که روزی یوگی تنها پروارکند.مقداری ازخزانه مدیران برداشت وطوماری بساخت به طول 18ذراع  ،همه بارنگهای الوان ومرصع به ذرّ ناب،که کس را طاقت نگریستن بر آن نبودی –ومدیران را فراخواند که بیایید زمان بیعت دوباره است که هرآنکس بیعت نکند دشمن دارمش ودیگران رادوست-دیگر، نانتان درروغن است خلاصه، شد آنچه که می خواست نشود همه با سردویدند وسیاهه را بوسیدند بجز یک ،سرباخته، رنگ پریده مستور-

مهندس محترم حالا رسید به مقام سرگروه مهندسین –قولی که به مدیرانش داده بود عملی ساخت..... مقداری ازمال مدیران را برداشت وبه عنوان انعام درجلسه ای پر طمطراق  با لوحی محفوظ به آنان داد واما چه سرمست شدندآن اسبان باشعور وچه تاختی می زدندی تا الواح محفوظ را بریار برندی.دیگر نمی دانستندی ازاین جیبشان با ذلت خالی ودرآن جیبشان انداختندی با منّت.

تا اینکه روزی قرار شد پرژه ای را طراحی کند ودرجلسه ای به شور بگذارد هرچند اوشلوق داد تا برایش طراحی کنند نشد زیرا، طراح پرژهای او-همان سر باخته رنگ پریده مستور بود .لاجرم اورافراخواند وبدو نوید خانه بداد درشمال جهنم وویلایی درچاه ویل

اما آن رنگ پریده مستور چون تصور درستی ازجهنم نداشت وازچاه می هراسید ،نپذیرفت وای کاش می پذیرفت .بدانسان روزی یاران رافراخواند همه باگرز و تبر ،دستبند جوانمردی بر بازوان بسته هرکدام هیکل بسان پیل ،قدرتشان کوه کن اما  نه بسان فرهاد،

آنگاه سرباخته  رنگ پریده مستور را بخواندندی،بگرفتندی،ببردندی،بزدندی تا بمردی ودرکوس وکرنا ،چنان جار بزدندی که او دیوانه ای بود سارق بیت المال ،دشمنی بود مارگونه بردوش ضحاک، واما چه سخت جگر آور بود مرگ او.

حالا مهندس نیلگون بخت ، بردوش یارانش نشسته ویاران به طمع نانی آویزان دردستان او، هماره می روند وخوب میدانم که از یوگی ودوستانش بالاتر نخواهد رفت .زیرا خدای متعال پیری پاک سرشت را ناظرشان ساخته که ازمال دنیا جز حصیری وتکه نانی خشک ندارد.همان کس که قدرت ولایت دارد ودستی بالاتر ازآن ندیدم تاکنون.

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تک درخت

خداوند ما را افریده تا شکوه انسان بودن را تجربه کنیم بدان اگه فرهاد باشی همه چیز شیرین است [گل][گل][گل]

مورچه

اینکه حدیث آقا یعنی چی؟ [سوال] میدونی چند وقته ذهنمو مشغول کردی؟ [ناراحت]

مورچه

[سوال] حدیث؟! آقا حدیث! [متفکر] [خرخون]

رز سرخ

سلام روزه و نمازهات قبول باشه با يه داستان مفيد و واقعي به روزم خوشحال ميشم نظرت رو بدونم موفق باشي [قلب][قلب][قلب][قلب] سر سفره افطار منو هم دعا كن

ثمین

سلام بزرگوار شما با افتخار لینک شدید خدا قوت با وب جالبتون

گلستان سلیم

سلام برادر گرامی،شما رو با نام اسلام جاودان لینک کردم[گل][[گل]

زینب

فرارسیدن میلاد امام حسن مجتبی مبارک التماس دعا

نازنین

ميلاد حسن، خسرو دين است امشب شادي و سرور مؤمنين است امشب از يمن قدوم مجتبي، طاعت ما مقبول خداوند مبين است امشب[گل][گل][گل]

نازنین

ميلاد نور، در نيمه ي ماه نور، بر عاشقان نور مبارکباد.

گلستان سلیم

سلام بزرگوار ممنونم از حضور گرمت میلاد کریم اهل بیت (ع) مبارکباد[گل]